ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

یعنی واقعا سی و چهار ماه گذشت؟!

عید تموم شده می خونی لطفا نشه فراموش عیدی بنده... اومدی گوشی و دادی دستم می گی مامان زنگ بزن آژانس میخوام برم پارک زرد... اومدی می گی مامان باباجون که کوچولو بود شیر خودمو میدادم اسمشو گذاشتم باباجون، میفرستادمش پارک بازی کنه شادی کنه... با دایی وحید یه رمزی داری می گی آماده ای؟ بعد انگشتاتو به طرز خاصی نگه میداری... کلی ماشین و چیدی می گی به دوازه بان فوتبالیستها خوش اومدین، همه مرا تماشا کنید... تو این ماه دو بار عروسی رفتیم... می گی مامان جون اوا ناناز نگو حواسم پرت میشه... تابلوهای راهنمایی رانندگی و خیلی خوب یاد گرفتی... از پارک اومدیم بیرون می گی مامان دستت درد ...
14 خرداد 1393

روزهای با تو بودن

عاشق بازیه انگری برد تو گوشیه بابایی، تنها بازیه کامپیوتری و موبایلی که بهش علاقه نشون دادی و خیلی هم دوسش داری، چند شبه پیش هم حین بازی با انگری برد، عکسهای خودتو تو گوشیه بابا کشف کردی و کلی خوشحالی کردی... آخرین باری که حورا رو خونه ی مامان جون دیدیم اذیتم کردی، نمی دونم حسودیت میشه یا میخوای جلب توجه کنی، کارهای خطرناک هم انجام میدادی... با نقش و نگارهای روی بالش برای خودت نقشه درست کردی، مثلا میگی مامان باید از این راه بریم و واسه ی خودت خیالبافی می کنی... اومدی می گی مامان کارگردان به گلها آب میده... تو خیابون داری برام می خونی قشنگ ترین پرنده پر میزنی باخنده... می خونی دستتو بده به دستم ...
4 خرداد 1393
1